طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت بیست و چهارم :
پلک روی هم گذاشتم و جواب دادم.
- خوبم فقط یکم درد دارم
- به هرحال گلوله خوردی دیگه یکم زمان میبره تا سر پا بشی.
به پهلویی که سالم بود چرخیدم.
- میدونم طول میکشه
- دیاکو کجاست؟
- یکی دو ساعتی هست رفته بالا تو اتاقش دیگه ام نیومده.
پوف کلافه ای کشید و پیشونیش رو لمس کرد.
- ای بابا زندگی به این بشر هیچوقت روی خوش نشون نداد... تا مرگ صدف رو باور کرد خدا دوباره گذاش
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
مریم گلی
00دیبا جون پارت جدید نذاشین ،همچنین آوای مشرقی رو هم خیلی وقته پارت جدید نذاشین ،انشاالله که مشکلی نداشته باشی ، منتظر پارت جدید هستم